ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٧  

از همه ی دوستایی که تو این یه سال با من هراه بودن(که انگشت شمارن)خداحافظی می کنم خوشحالم که توی این ١ سال با شما بودم .

راستشو بخواین دیدم این وبلاگ واقعا برا من که اصلا حال  وحوصله ی این جور چیزا رو ندارم بیخوده ماه به ماه که به زور  آپ دیتش می کنم اونم اگه نکنم سنگین تره!

قهرمانی هادی ساعی به کشور  طلایی و کوشامون تیبریک می گم!این قدر مدال آوردیم دیگه گفتن بسه برگردین خونتون ترسیدن یه هویی همه ی مدالا رو ببریم!!افسوس

همتون رو دوست دارم .خدانگهداربامن حرف نزن


همه سوار می شویم
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٧  

زندگی مثل سفر با قطار است.سوار می شویم  سفر می کنیم پیاده می شویم دوباره سوار می شویم و بیشتر سفر می کنیم .در این سفر ها حادثه هم وجود دارد و هم تاخیر.در ایستگاه های معینی  غافلگیر می شویم بعضی از آنها را به عنوان خاطرات  شادی بخش و بعضی دیگر را با اندوه  بسیار به خاطر می سپاریم وقتی متولد می شویم و برای اولین بار سوار قطار می شویم با کسانی آشنا می شویم  که تصور می کنیم تا پایان سفر همراهمان خواهند بود آنها والدین ما هستند!متاسفانه چنین چیزی واقعیت ندارد  والدین تنها تا زمانی با ما هستند که جدا به آنها نیاز داریم.آنها هم سفر هایی دارند که باید که باید به انجام برسانند.ما همواره با خاطرات،عشق ،مهربانی،دوستی،راهنمایی و حضور همیشگی شان زندگی می کنیم.

کسان دیگری هم  هستند که سوار قطار می شوندو به نوبه ی خود برایمان اهمیت می یابند.آنها برادران،خواهران ،دوستان و آشنایان ما هستند.که یاد می گیریم دوستشان داشته بداریم و برایمان عزیز باشند.

سفر بعضی ها مثل گردشی سرخوش است.آن را با شادی و بی خیالی طی می کنند.بعضی دیگر در سفرشان با ناراحتی ها ، اشک ها و از دست دادن های بسیاری مواجه می شوند.بعضی دیگر هم  تاخیر می کنند، بلکه بتوانند به نیازمندی دست همراهی دهند.

بعضی  از مسافران هنگام پیاده شدن از خود اثری ماندگار به جا می گذارند.بعضی  دیگر  چنان  به سرعت  سوار و پیاده  می شوند که انگار نه انگار همسفر شما بودند و سر راهتان قرار گرفتند.

گاهی غصه می خوریم از این که بعضی مسافران مورد علاقمان ترجیح می دهند در کوپه ی دیگری سفر کنند و مارا در سفرمان تنها بگذارند از طرف دیگر هیچ دلیلی جود ندارد که نتوانیم دنبالشان بگردیم. با این حال، بعد از آن که به دنبالشان گشتیم و پیدایشان کردیم، گاه نمی توانیم پهلویشان بنشینیم ، زیرا ممکن است آن صندلی قبلا  توسط  کس دیگری اشغال شده باشد.

مهم نیست- سفر هر کسی پر است از امید، رویا، چالش، عقب نشینی و وداع. فقط باید سعی کنیم حداکثر  استفاده را از سفرمان ببریم هر چه که باشد باید همواره سعی در ایجاد تفاهم با همسفران مان داشته باشیم و خوبی های آنها را ببینیم.

یادمان باشد که هر لحظه از سفر، ممکن است  یکی از همسفران مان لحظه ی بدی را بگذارند و به کمک ما نیاز داشته باشدما هم ممکن است تامل کنیم ، مردد باشیم، یا حتی زمین بخوریم، امیدواریم ما هم کسی را پیدا  کنیم که حمایت و درکمان کند.

بزرگترین معمای سفر ما این است که نمی دانیم توقف مان چه وقت خواهد بود.بغل دستی هامان هم       نمی دانند. شخصا می دانم که در ایستگاه آخر غمگین خواهم شد، مطمئنم!جدا شدن از آن همه دوستان و آشنایانی که در طول سفر با قطار یافته بودم، دردناک خواهد بود. ترک نزدیکانم غم انگیز خواهد بود.

اما از  طرف دیگر طمئنم که یک روز به ایستگاه اصلی خواهم رسید و با آنها ملاقات خواهم کرد همه شان بار و بنه ای همراه خواهند داشت که چه بسا در شروع سفر نداشتند.

ما همه در سفر قطار با هم هستیم.مهم تر از همه این که همه باید سعی کنیم تا زمانی که هر یک به ایستگاه آخر برسیم و قطار را برای آخرین بار  ترک کنیم ، سفر را هر چه بیشتر برای یکدیگر لذتبخش و خاطره انگیز کنیم.

همه سوار شوید!

سفر به خیر!


بررسی ابعاد ادبی یه توپ دارم قلقلیه!!
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٧  

سلام بالاخره اومدم!خجالت

یه توپ دارم قلقلیه
سرخ و سفید و آبیه
می‌زنم زمین، هوا می‌ره
نمی‌دونی تا کجا می‌ره
من این توپو نداشتم
مشقامو خوب نوشتم
بابام بهم عیدی داد
یه توپ قلقلی داد
 

یه توپ دارم قلقلیه :
از آنجا که همه‌ی توپها قلقلی هستند؛ این مصرع نشان حماقت شاعر است. یا بیانگر این موضوع است که شاعر توپ‌های مثلثی و مربعی و لوزی هم داشته ولی حالا فقط می‌خواهد در مورد آن توپش که قلقلی است، صحبت کند. در هر صورت می‌توان این فرضیه را هم در نظر گرفت که شاعر می‌خواسته در لفافه و با استفاده از آرایه‌های ادبی نظیر تشبیه و استعاره، به گردی زمین که مرحوم گالیور (!) آن را به اثبات رساند، تاکید کند.



سرخ و سفید و آبیه:
این سه رنگ که نماد پرچم فرانسه است، نشان‌ دهنده‌ی فرانسوی بودن توپ مورد نظر است. حالا چرا فرانسه؟ خدا می‌داند!


می‌زنم زمین هوا می‌ره/ نمی‌دونی تا کجا می‌ره:
این مصراع گویای مکان سروده شدن شعر است. جایی بیرون از جو زمین. چون این مصراع بحث جاذبه‌ی زمین را نقض می‌کند و در ادامه به لایتناهی بودن دنیا اشاره دارد که مسلماً به من و شما هیچ ربطی ندارد.



من این توپو نداشتم/ مشقامو خوب نوشتم:
فقر! نداشتن توپ و آتاری و پلی استیشن و ... باعث شده که شاعر از درد نداری و بدبختی بنشیند و درس بخواند و مشق‌هایش را خوب بنویسد. برای مثال اکثر فوتبالیست‌ها که همیشه با توپ سر و کار دارند، وضعیت درسی مساعدی ندارند.



بابام بهم عیدی داد / یه توپ قلقلی داد:
این مصراع هیچ تفسیر خاصی ندارد! جز اینکه شاعر از آرایه‌ی مبالغه استفاده کرده است.


چه سخت است آهنگ خداحافظ.........
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٧  

سلام

امروز خیلی روز گندیه دقیقا 365 روز از اون روز شوم و اون اتفاق بد که همه ی افراد خانواده ی رستم خانی تحت تاثیر قرار داد می گذره...

 مرگ عموی بزرگم که هیچ وقت فراموشش نمی کنم  الآن که دارم این متن رو می نویسم  حتی بیشتر از یه ساله که ندیدمش دلم برای صدای گرمش اون نگاه مهربونش دلم  برای همه ی لحظه  هایی که در کنارش بودم تنگ شده وقتی خسته و کوفته از سر کار میومد خونه ی مادر بزرگم  به خاطر کم خوابی یا بی خابی شب قبل چشماش قزمزقرمز بود اما چنان لبخندی می زد که آدم اصلا نمی فهمید این آدم واقعا شبو نخوابیده  .

دلم براش تنگ شده  ...

بزای شوخی کردناش ،برای سر کار گذاشتن های وقت وبی وقتش ....برای عصبانی شدناش.....

ای کاش می شد فقط یک بار فقط یک بار دیگه می دیدمش .ای کاش.............ای کاش هیچ وقت اون اتفاق نمی افتاد

 

یاد بود

سایه دراز لنگر ساعت
 روی بیابان بی پایان در نوسان بود
می آمد می رفت
می آمد می رفت
 و من روی شن های روشن بیابان
تصویر خواب کوتاهم را می کشیدم
خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود
 و در هوایش زندگی ام آب شد
خوابی که چون پایان یافت
 من به پایان خودم ذسیدم
من تصویر خوابم را می کشیدم
 و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم کرده بود
 چگونه می شد در رگ های بی فضای این تصویر
 همه گرمی خواب دوشین را ریخت ؟
تصویر را کشیدم
 چیزی گم شده بود
روزی خودم خم شدم
حفره ای در هستی من دهان گشود
سایه دراز لنگر ساعت
 روی بیابان بی پایان در نوسان بود
 و من کنار تصویر زنده خوابم بودم
تصویری که رگ هایش در ابدیت می تپید
و ریشه نگاهم درتار و پودش می سوخت
این بار
 هنگامی که سایه لنگر ساعت
از روی تصویر جان گرفته من گذشت
بر شن های روشن بیابان چیزی نبود
 فریاد زدم
تصویر را بازده
 و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست
سایه دراز لنگر ساعت
 روی بیابان بی پایان در نوسان بود
 می آمد می رفت
 می آمد می رفت
 و نگاه انسانی به دنبالش می دوید


معلم پای تخته داد می زد!!!!!!!!
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٧  
از میان جمع شاگردان یکی برخاست، همیشه یک نفر باید به پا خیزد ... معلم پای تخته داد می‌زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی ‌آخر کلاسی‌ها، لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان، تساوی های جبری رانشان می داد خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است از میان جمع شاگردان یکی برخاست، همیشه یک نفر باید به پا خیزد ... به آرامی سخن سر داد: تساوی اشتباهی فاحش و محض است. نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟ سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟ اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود ؟ وان سیه چرده که می نالید، پایین بود ؟ اگر یک فرد انسان واحد یک بود، این تساوی زیر و رو می شد حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟ یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟ یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟ یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟ معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه های خویش بنویسید: یک با یک برابر نیست... شعر : خسرو گلسرخی
همگی جمیعا صلوات
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٧  

سلام
اصلا نمی دونم چرا این قدر من تندتند آپ می کنم ...............
واما یه اتفاق خیلی جالب:
چند روز پیش من که مثل همیشهلطف کرده و نخونده بودم تصمیم گرفتم طبق معمول دست به دامن تقلب بشم و چون خبر از اسب بودن اتود(مد حت) دبیر (دانا ؛فهمیده و مهم تر از همه باادب)یا همون دبیر فیزیکمون نداشتم لو رفتم اونم چه لو رفتنی اخه من تو  تقلب کردن قهارم ولی دیگه نمی دونستم این قدر مدحت اسبه و اونجا بود که می خواستم بگم دبیر عزیز به مغز نداشتت یه ذره استراحت بده چون نمی شه که آدم این قدر اسب باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟می شه آیا؟؟؟؟؟؟
واما من امروز تصمیم گرفتم بعد گذشت سالهای بسیار وبم را آپ بنمایم(همگی تشویقم کنین):

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

سهراب سپهری


خلیج همیشه فارس
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٧  

این رو از وب دوستم ورداشتم ولی دوست دارم هرکی می خونه اگه نظر نمی ده ولی خوب این کار رو بکنه 

سایت گوگل در طی اقدامی نام خلیج فارس را به خلیج عرب تغییر داده است!

از تمام ایرانیانی که هنوز خود را مالک این خلیج میدانند خواهشمندم برای اعتراض به این آدرس مراجعه کنند و از خلیج فارس پشتیبانی کنند ، هرچه سریعتر . . . و بدانید اگر اعتراضات شما به بیش از یک میلیون برسد گوگل مجبور به تغییر دوباره این نام میشود. تاکنون پشتیبانی اعراب حدود 2400 و پشتیبانی فارسها حدود 550 تا است. . . .

 http://www.petitiononline.com/pgulf123/petition-sign.html?


از شمال غربی تا جنوب از جنوب تا شمالغربی(سفر نامه ی نوروزی)
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٧  

 سلام

ان شاءالله که تعطیلات نوروزی بهتون خوش گذشته به ما که خوش گذشت .تو این سفر 9 ،10 روزه  ما از جهار شهر دیدن کردیم بهترینشون کاشان بود و بد ترینشون قشم که قربونش برم با اون هواش پدرمون رو در آورد اردکان هم که شبی به یاد ماندنی داشت البته فقط برای  من بدبخت بیچاره ی مظلوم  ....  که خر بدبختمون هم  طفلک بی دم به دنیا اومد ، خلاصه جای شما خالی بنده از شنیدن کنسرت خر و پف  پدر و شوهرعمه ی عزیزم با همکاری لحظه ای عموی مهربانم به طور کامل فیض بردم شب تا ساعت 3یا4 حال کردم (ان شاءا...خدا خودش قسمتتون کنه)تازه  صبح ساعت 5 هم  بیدارم کردن که چی الآن  می خواهیم بریم الانشون هم که ماشاءا.. هزار ماشاءا... 3 ساعت طول کشید فقط من نتونستم بخوابم دستم هم که درد نکنه  توی ماشین عینهو جغد چشام تا خود بندر عباس باز بود (البته ما شبانه روزی کار می کنیم هم شبا بیداریم هم صبحا) قشم هم که هیچ چیزی نداشت به جز گرما باز خدا رو هزار و پونصد بیست و هفت و نیم بار شکر که من بدنم مقاومه با اینکه از گرما حالم به هم می خوره  تازه به دلیل توجه فراوانی که خانواده به بنده دارند گم هم شدم حالا این که گمم کردم هیچ تازه دعوام  هم کردن که چرا حواست نیست بهشون هم میگم دو دقیه سرمو انداختم پایین یهو عین جن و پری غیبتون زد می گن اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ مگه تو پونصد متر جلوتر گم نشدی ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! یعنی پونصد متر احساس نکردن من با اون هیکلم پیشون نیستم  ( خسته نباشن ،خدا چشم داده بهشون به چه گندگی اما حیف شه که نمی بینه )خب دیگه بقیه اش یا چرنده یا چون که خصوصی یه به شما همچین بفهمی نفهمی یه مقدار ربط نداره بهتره بریم سراغ شعر(خیلی قشنگه بخونین تا بفهمین)

آدمک آخردنیاست، بخند....                                                                                  آدمک مرگ همین جاست ، بخند....                                                                            آن خدایی که بزرگش خواندی، به خدا مثل تو تنهاست ، بخند....                                   دست خطی که تو را عاشق کرد، شوخی کاغذی ماست ، بخند ....                                   آدمک خر نشوی گریه کنی، کل دنیا سراب است، بخند...                                                  فکر کن درد تو ارزشمند است، فکر کن گریه چه زیباست ، بخند ....                                 آنچه به یادت دادیم ، پر زدن نیست که درجاست ، بخند...                                                آدمک نغمه ی آغاز نخوان به خدا آخر دنیاست ، بخند ........